تبليغاتX
تبليغات _
div style="text-align: center;"> ِِAN_alone_angel

 

 

دنيا به هم نمي خورد...

دنيا پر از حوادث گوناگون

دنيا پر از وقايع رنگارنگ

از مرگ،از تولد،

از صلح،جنگ،

از جشن،از جدايي

از فتح از شكست

هر لحظه صدهزار اتفاق هست!

اين آرزوي كوچك ما نيز

يك رويداد ساده است

من خود،درست و راست،نمي دانمش كه چيست

يك اشتياق پاك؟

يك آرمان شيرين؟

يك هاله مقدس؟

يك عشق تابناك؟

از نوع نامكرر"يك نكته بيش نيست"

در بين صدهزار هزار اتفاق،گم!

دنيا به هم نمي خورد اي مردم!

بعد از هزار مرحله دوري

بعد از هزار سال صبوري!

اين يك زياده خواهي نيست

اين نيست يك توقع بي جا!

اين نيست يك هوس

اين آخرين تضرع يك عاشق است و بس:

باري اگر به سينه دلي داريد

اين آرزوي ساده ما را بر آريد

ما را به هم ببخشيد.

ما را براي هم بگذاريد.

در اين لحظه هاي مانده به جا،از حيات ما.

ما را به يكديگر بسپاريد

(از نمی دانم)

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:55 توسط SoLmAz |

 

سوختن مرحله ی دیگری از رویش ماست

 

باید از سر رویید

 

(از نمی دانم)

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:55 توسط SoLmAz |

سلام

دوست داشتم این داستان و تو ۳پست بنویسم اما نمی خوام مثل کارتون ها دق مرگتون

کنم!!!!

آخر قصه رو عوض کردم چون پرنس دوست داره قصه اون جوری تموم شه که اون می خواد نه جوری که

 روزگار می  خواد

تو این پست قصه تقریبا تموم میشه:

*************************

اما یه روز پرنسس پرنس و از نزدیک دید

دست و پاش لرزید

هول شد

به خودش گفت"نه محاله عاشقش شده باشی"اما

*نمی تونست به دلش دروغ بگه*

هر روز به شوق دیدن پرنس می رفت بیرون از قصر(حتی اگه کلاس نداشت)

حالا دیگه تو قصر پیچیده بود که پرنسس عاشق یه پرنس شده

خواهر پرنسس مدام بهش می گفت"اون که خیلی با شخصیت بود چی شد پس؟!!!"

پرنسس وبلاگ پرنس و پیدا کرد اولش خیلی خوشحال شد

اما

وقتی تمام وبلاگش و خوندکلی غصه خورد

دیگه به پرنس اعتماد نداشت

پرنس از چشش افتاده بود

ملکه می گفت"نباید قضاوت کنی تو چیزی نمی دونی"

اما پرنسس تصمیم گرفت دیگه پرنس و دوست نداشته باشه...

*******

چند ماه گذشت و پرنسس دیگه بی خیال پرنس شده بود(البته نه از ته دل)تا اینکه پرنس اومد و دوباره

آتیش به پا کرد اما انگار یه خورده دیر اومده بود با اینکه خیلی خوب بلد بود حرفای قشنگ بزنه اما حرفاش

 به دل پرنسس نمی نشست شاید واسه اینکه توی قصر هیچ کس پرنس و دوست نداشت ملکه خیلی

موافق نبود و پادشاه ۱۰۰٪ مخالف بود

یه روز که توی قصر بحث پرنس پیش اومده بود پادشاه با قاطعیت تو چشای پرنسس نگاه کرد و گفت:نه

 اصلا

پرنسس سرش و انداخت پایین و سکوت کرد چون این قدر پادشاه و ملکه رو دوست داره که دلش نمی ـ

یاد به خاطر یه پرنس غریبه دلشون و بشکونه

پرنسس پرنس و دوست داره...

نه نداره...

چرا داره....

نمیدونم

پرنسس نمی دونه دلش چی می خواد و این سوالی که همه ازش می پرسن"خودت چی می گی؟"

طفلی پرنسس

آخه اون به این کوچولویی چه جوری تصمیم بگیره همش می ترسه اشتباه کنه

اگه پرنس و انتخاب کنه و پرنس اون جوری نباشه که پرنسس می خواد

اگه پرنس نتونه خوش بختش کنه

بهتره پا بذاره رو دلش

اما نه...

اگه پرنس و نداشته باشه...

پرنسس مطمئن نیست اگه پرنس و نداشته باشه نشکنه

کاش پادشاه تصمیم می گرفت آخه یه پرنسس کوچولو که همش می ترسه به حرف دلش گوش بده چه

 جوری می تونه تصمیم بگیره

کاش به پرنس اعتماد داشت

کاش به دلش اعتماد داشت

""مونده بودم قصه رو چه جوری تموم کنم تصمیم گیری خیلی واسم سخت بود آخه چیز زیادی در مورد

پرنس نمی دونستم مثلا دینش چیه؟اخلاقش چه جوریه و....

داشتم ادامه داستان و می نوشتم که مامان زنگ زد و یه جورایی به دادم رسید""

پادشاه گفتن که پرنس باید با خانوادش صحبت کنه بعد واسه یه جلسه معارفه یک ساعته تشریف بیارن

 قصر که پادشاه و ایشون با هم  آشنا شن و اگه هر دو به توافق رسیدن پرنس با خانواده تشریف بیارن

خب دیگه از اینجا به بعدش و پرنس باید بنویسه

راحت بخوابین آخه این پرنسی که من می شناسم تا قرن دیگه ادامه داستان و نمی نویسه

*******************

(جمله هایی که بین * هستن جمله های پرنسن)

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:37 توسط SoLmAz |

سلام

چند روزه آپ کردن واسم سخت شده اما می نویسم که مثل همیشه مامانم برنده باشه

داستان من و پرنس و بخونید اما نتیجه نگیرید 

******************************

روزی روزگاری تو یه شهر دلگیر و کوچیک یه پرنسس شاد و خندون با تنها خواهرش زندگی می کرد

 پرنسس قصه ما خیلی شیطون و بلا بود اما خواهرش یه پرنسس واقعی بود

متین

آروم

باشخصیت

خلاصه خواهر پرنسس تمام ویژگی های یه پرنسس خوب و داشت همیشه به پرنسس می گفت

 این جوری نکن اون جوری نکن خانوم باش .......

اما پرنسس به حرفش گوش نمی داد یه گوشش در بود و اون یکی دروازه

تا اینکه یه روز خواهر پرنسس به اون گفت "یه پرنس از اون پرسیده پرنسس نامزد داره یا نه؟"

قند تو دل پرنسس آب شد خواهرش و بغل کرد و کلی خوشحالی کرد بعد پرسید پرنس کی بود؟چه

 شکلی بود؟

خواهرش یه خورده پرنس و توصیف کرد پرنسس پرنس و شناخت اولش خوشحال شد چون می دونست

 خیلیا پرنس و دوست دارن اما چند دقیقه بعد گفت:

نه!خیلی با شخصیته نمی تونم دوسش داشته باشم

خلاصه

یه مدت گذشت

پرنسس هر روز پرنس و می دید اما هیچ وقت فکر نمی کرد یه روزی به پرنس دل ببنده

خب حالا بخواب بقیش واسه پست بعد

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:28 توسط SoLmAz |

 

سلام هستی من

می دونستی خیلی نا قلایی؟

می دونستی چقدر حرفات و با خودم تکرار می کنم و از زرنگیات لذت می برم؟

واقعا که مامان بهتر و باهوش تر از تو نیست تو دنیا

دلم برات تنگ شده

می بوسمت گلم

شاد باش و غم من و جدی نگیر

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:27 توسط SoLmAz |

 

 

من حوصله ی عاشقی دارم اگر تو جرئت عاشقی داشته باشی


هر بار که می بینمت یه گل می چینم

که یادبود نگاهت باشه

و آرزو می کنم قبل از اینکه عمر این گل تموم شه تو پا بذاری رو این غرور....(نه چون متعلق به توست نمی گم لعنتی)

اما عمر تموم اون گلا تموم شد و تو هنوز پشت دیوار غرورت ایستادی

می ترسم عمر "گل همیشه بهار" هم تموم شه و تو پا نذاری رو این غرور.....

*سولماز:گلی که هیچ وقت پژمرده نمی شه(گل همیشه بهار)/خندان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:41 توسط SoLmAz |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 توسط SoLmAz

 

روزها مي گذرند

و من هر روز را به اميد شكست اين سكوت خفقان آور به پايان ميرسانم

 

و در آخرين لحظات هر روز

 

آنجا كه هيچ روشني نيست

جز نور سبز يك هالو‍‍‍‍‍زن كوچك

و هيچ صدايي جز تيك تيك عقربه ها

من از پشت چشمان بسته

فردا را ميبينم

فردايي كه اين سكوت

ويا شايد غرور

شكسته شده و من ديگر نمي خوانم:

حالا كه هيچ......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:13 توسط SoLmAz |

 

نه...

اینجا قلبی عاشق نیست

من نشسته ام اینجا

کنار جاده زندگی

من تنها بی هدف و تهی از هر دلبستگی

اینجا نشسته ام

من به پشت سر نمی نگرم

آه نمی کشم

من برای روزهای رفته

برای تو

گریه نمی کنم

من به پیش رو خیره ام

من.......

نه

دروغ بسه

غرور بسه

من به یاد تو و روزهای رفته ام

من هنوز آه می کشم

هنوز....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 توسط SoLmAz |

به یاد عشق پاکمون

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:3 توسط SoLmAz |